بازم سلام!
شب وقتی رفتم خونه باباتم تو حال نشسته بود
همین که منو دید گفت بهانه لباستو عوض کن بیا
کارت دارم گفتم چشم بابا جان الان میام
همیشه این ارامش پدرم خطر ناک بود
یعنی یه جورایی ارامش قبل از طوفان بود
لباسمو عوض کردم سریع رفتم پیشش
گفت بیا بشین اینجا نشستم گفت بهانه خانوم
دیگه بزرگ شدی پس قشنگ گوش کن
این تازه اول بد بختیم بود
پدرم جدی جدی زل زد تو چشام گفت هومن کیه
گفت م یه هم کلاسی !
گفت فقط هم کلاسی سکوت کردم هیچی نگفتم!
گفت جوابمو گرفتم اما باید یه چیزی بدونی
من از این عشقو عاشقیا خوشم نمیاد
خودتم خوب میدونی که عموت اینا متظرن من اجازه بدم
تا بیان برایه نامزدی
گفتم بابا یعنی نظر من اصلا مهم نیست
گفت مهمه اما سهیل اینا در سطح ما هستن نه هومن
گفتم از نظر ثروت گفت همه چی
گفتم همه چی نه فقط ثروت!
چپ چپ نگام کرد گفت من حرفمو زدم حالا میل خودته
حالا هم برو بخواب
وقتی اومدم تو اتاقم بغضم ترکید میدونستم بابام رو حرفش وای میسه
اما من دیگه نمیتونستم از هومن بگذرم
تو همین فکرا بودم گریه میکردم که گوشیم زنگ زد
با همون صدای بغض الود جواب دادم
گفتم بله!
هومن بود گفت سلام بهانه یقشنگم
گفتم سلام عزیز دلم خوبی ؟
گفت چیزی شده بهانه ؟ گریه کردی؟ جون هومن بگو
من که مردم اینور! گفتم خدا نکنه این حرفو نزن
گفت پس بگو چی شده ؟ گفتم با بابام حرفم شده همین
پرسید سر چی ؟ گفتم همین جوری الکی
گفت نگو الکی بگو نمیخوام بگم
گفتم سرم خیلی درد میکنه خیلی
گفت بگیر بخواب عشق من !
گفتم خوابم نمیاد گفت تو دراز بکش چشاتم ببند
من برات قصه میگم
گفتم مگه من بچم گفت بخواب گله من...بخواب عشق من
گفتم باشه !گفت روتم بکش سرما نخوری
گفت یه روز تو شهر قصه ها یه دختری بود با چشمایی به رنگ دریا
موهایی به طلایی خورشید
خوشکلو دوست داشتنی تو شهر قصه ها داشت قدم میزد
جای هر قدمش پر از درو گوهر میشد
اون دختر خوشکلو مامانی همه کسه من بود عشق من بود
گله من قشنگ ترین بهانه برایه زندگیم بود
گرمایه دستاش گرمایه زندگیم بود....
دیگه با قیشو نفهمیدم خوبم برد اونم چه خوابی...
یا حق تا بد!!!!!!!!!!
