تبليغاتX
دفتر خاطرات

بازم سلام!

شب وقتی رفتم خونه باباتم تو حال نشسته بود

همین که منو دید گفت بهانه لباستو عوض کن بیا

کارت دارم گفتم چشم بابا جان الان میام

همیشه این ارامش پدرم خطر ناک بود

یعنی یه جورایی ارامش قبل از طوفان بود

لباسمو عوض کردم سریع رفتم پیشش

گفت بیا بشین اینجا نشستم گفت بهانه خانوم

دیگه بزرگ شدی پس قشنگ گوش کن

این تازه اول بد بختیم بود

پدرم جدی جدی زل زد تو چشام گفت هومن کیه

گفت م یه هم کلاسی !

گفت فقط هم کلاسی سکوت کردم هیچی نگفتم!

گفت جوابمو گرفتم اما باید یه چیزی بدونی

من از این عشقو عاشقیا خوشم نمیاد

خودتم خوب میدونی که عموت اینا متظرن من اجازه بدم

تا بیان برایه نامزدی

گفتم بابا یعنی نظر من اصلا مهم نیست

گفت مهمه اما سهیل اینا در سطح ما هستن نه هومن

گفتم از نظر ثروت گفت همه چی

گفتم همه چی نه فقط ثروت!

چپ چپ نگام کرد گفت من حرفمو زدم حالا میل خودته

حالا هم برو بخواب

وقتی اومدم تو اتاقم بغضم ترکید میدونستم بابام رو حرفش وای میسه

اما من دیگه نمیتونستم از هومن بگذرم

تو همین فکرا بودم گریه میکردم که گوشیم زنگ زد

با همون صدای بغض الود جواب دادم

گفتم بله!

هومن بود گفت سلام بهانه یقشنگم

گفتم سلام عزیز دلم خوبی ؟

گفت چیزی شده بهانه ؟ گریه کردی؟ جون هومن بگو

من که مردم اینور! گفتم خدا نکنه این حرفو نزن

گفت پس بگو چی شده ؟ گفتم با بابام حرفم شده همین

پرسید سر چی ؟ گفتم همین جوری الکی

گفت نگو الکی بگو نمیخوام بگم

گفتم سرم خیلی درد میکنه خیلی

گفت بگیر بخواب عشق من !

گفتم خوابم نمیاد گفت تو دراز بکش چشاتم ببند

من برات قصه میگم

گفتم مگه من بچم گفت بخواب گله من...بخواب عشق من

گفتم باشه !گفت روتم بکش سرما نخوری

گفت یه روز تو شهر قصه ها یه دختری بود با چشمایی به رنگ دریا

موهایی به طلایی خورشید

خوشکلو دوست داشتنی تو شهر قصه ها داشت قدم میزد

جای هر قدمش پر از درو گوهر میشد

اون دختر خوشکلو مامانی همه کسه من بود عشق من بود

گله من قشنگ ترین بهانه برایه زندگیم بود

گرمایه دستاش گرمایه زندگیم بود....

دیگه با قیشو نفهمیدم خوبم برد اونم چه خوابی...

یا حق تا بد!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 1:10 |

بازم سلام!

 

چرا همتون فکر میکنین  اون منو ول کرد رفت

 

نه اصلا !

 

بر خلاف تصور همتون این دفعه من اون ول کردم

 

مجبور بودم باید میرفتم !

 

تو رو خدا اینجوری نگاه نکنین مجبور بودم

 

ارمیتا گلم خواهر عزیزم هنوز تمام نشده تازه شروع

 

شده

 

اونم شروعی که پایانی جز غم برایه من نداشت

 

شاید بگین احساساتی شده اما نه ...

 

مشکل من پدرم بود اونم پدری  خشن و عصبانی

 

من و برادرم بهنام دوقلو بودیم اما کلا با هم فرق

 

پدرم عاشق برادرم بود من هیچ جایگاهی تو قلب

 

پدرم نداشتم هر چی میخواستم محیا بود اما محبت نه

 

هومن اینا از یه خانواده ی نسبتا متمول جامعه بودن

 

اما ما خیلی از اونا بالا تر بودیم وقتی میگم خیلی

 

یعنی اصلا هم سطح ما نبودن حالا این پولا از کجا

 

اومده بود خدا داند بس

 

یک ماه از اشنایی منو هومن میگذشت تازه داشتم احساس

 

میکردم میتونم بهش تکیه کنم میتونم دوسش داشته باشم

 

خیلی خوش بودیم با هم همه جای تهران و گشته بودیم با

 

 هم یه روز رفتیم در بند  همه باهم 10 نفری میشدیم

 

برف اومده بود  ناجور نصفه بیشتر راه و پیاده

 

رفتیم اخه راه ها بسته شده بود تا رسیدیم اون بالا

 

یخ کردیم هومن رفت برامون قهوه گرفت

 

همه ی بچه ها میگفتنو میخندیدن منم داشتم میخندیدم

 

که یهو مثل برق گرفته ها خشکم زد هومن هی صدام

 

میکرد بهانه بهانه

 

دید جواب نمیدم دستمو گرفت گفت چی شده؟ که همون

 

موقع پدرم جلوم سبز شد بد جوری نگام کرد داشتم

 

از ترس میمردم میترسیدم جلو بچه ها بهم یه چیزی بگه

 

اما مثل اینکه زندگی پدرم تو اروپا کار خودشو کرده

 

بود روشن فکر شده بود با همه ی دوستام دست داد

 

صمیمانه دست هومن فشرد  بعدشم گفت بهانه جان

 

زود بیا خونه هوا سرد بعدشم رفت

 

همه مونده بودن تو کار پدر من نمیدونستن همش

 

برایه ابرو داریه!

 

اما من باید همه چیو به هومن میگفتم

 

به خاطر همین به هومن گفتم حال پیاده روی داری

 

گفت بریم دستمو دراز کردم دستشو گرفتم راه افتادیم

 

وقتی دستمو گرفت انگار همه ی محبت دنیا تو وجودم

 

سرازیر شد دیگه نمیترسیدم از هیچی رفتیم اون بالای بالا

 

رو تخته سنگا نشستیم بهش گفتم تو باید خیلی چیزا رو در

 

مورد من بدونی گفت نمیخوام بدونم من هر چی بخوام

 

از تو بدونم تو اون دوچشمات میبینم گفتم اما چشمایه تو

 

همه چی مخفی میکنه مثل شب گفت اما تو چشمایه تو

 

همه چی پیداست مثل دریا

 

بهانه من عاشق اون دوتا چشم ابیتم  دستامو انچنان

 

محکم فشار داد که احساس کردم استخونام داره میشکنه

 

اما فقط لبخند زدم گفت دوست دارم بازم لبخند زدم

 

گفت هیچی نمیگی سرمو گرفتم بالا اشکام همینجور

 

میریخت گفت گریه نکن تو رو خدا من طاقتشو ندارم

 

گفتم اگه بهم نرسیم چی؟

 

دستشو گذاشت رو لبام گفت دیگه این حرف و نزن

 

نمیخوام حتی دلیل این حرفتو بدونم میخوام فقط یه چیزی

 

بدونی تا همیشه تا وقتی زندم دوست دارم باهاتم

 

هرگز و به هیچ قیمتی هم تنهات نمیذارم

 

من فقط گریه میکردم  اومد بغلم نشست سرمو گذاشت

 

رو سینشو گفت گریه نکن عشق من گریه نکن عزیز دلم

 

ما به هم میرسیم به هر قیمتی با هر رنجی مطمئن باش

 

انگار خودشم احساس نا انی کرده بود !

 

سرمو بلند کردم نگاش کردم به اون دو تا چشم سیاش

 

گفتم دوست دارم هومن !

 

گفت منم دوست دارم خیلی بیشتر از تو تو تنها بهانمی

 

برایه زندگی گفتم اما میترسم گفت تا خدا هست منم هستم

 

از هیچی نترس هیچی

 

دوباره سرمو گذاشتم رو سینش  دیگه هیچی نگفتم

 

حالا هم دیگه هیچی ندارم بگم

 

یا حق

 

((عشق من !! امید زندگیم!! بگو به کدامین ستاره

 

دل بسته ای تا دست دراز کنم و ان را از شاخه ی

 

بلندشب برایت بچینم))

 

((هومنم شاید هیچ وقت نیای اینجا اما اینو بدون دوست دارم

 

اما مجبور بودم به خاطر خودت ))!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده توسط بهانه در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 3:1 |

سلام!

 

رفتم تو باغ داشتم قدم میزدم که هومن اومد

 

گفت چی شده بهانه؟

 

گفتم چیز مهمی نیست!

 

گفت اگه مهم نبود تو این جوری لبات اویزون نمیشد

 

چپ چپ نگاش کردم گفت منظوری نداشتم میخواستم

 

شوخی کنم حالا بگو ببینم چی شده؟

 

منظور دوستت چی بود از اون حرف؟

 

زد زیر خنده اونم با صدای بلند!!!!!!

 

من نزدیک بود از اعصبانیت منفجر بشم

 

گفتم این کارا یعنی چی ؟

 

مارو اوردی اینجا که مضحکمون کنی؟

 

جدی شد گفت بهانه بخدا نه

 

گفتم پس چی؟

 

حال داری با هم یکم حرف بزنیم؟

 

گفتم میشنوم ! گفت این جوری اعصبانی نه!

 

گفت بریم اونجا بشینیم  برات بگم

 

گفتم باشه !

 

دیدین گفتم این یه اغاز بود !

 

گفت: بهانه منو تو چند سال همو میشناسیم

 

نذاشت جواب بدم  خودش گفت : ـ3ـ سال تو کلاس

 

خطاطی 2ترم هم دانشگاه درسته ؟ سرمو تکون دادم

 

گفت چیز بدی تو این مدت ازم دیدی ؟ گفتم نه اصلا !

 

گفت اما  من خیلی وقته دارم بهت فکر میکنم

 

هر کاری که بگی کردم اما انگار تو  خواب بودی

 

منو نمیدی!

 

فقط لبخند زدم!

 

بهانه از حاشیه رفتن بدم میاد

 

نگاش کردم گفتم اما رفتی ! گفت از دست تو شب و روز

 

ندارم!

 

گفتم حالا حرف اخرتون چیه ؟

 

گفت باهوش تر از اونی هستی که منظورمو نفهمی!

 

میخوام از زبون خودت بشنوم اونم تو یه کلمه

 

گفت : دوست دارم !

 

همین برام کافی ! اما....

 

گفتم من باید فکر کنم بعدا جوابتو میدم اگه میشه

 

نگارو صدا کنین تا ما دیگه رفع زحمت کنیم

 

یه نگاهی بهم کرد که از صد تا فوش بد تر بود

 

اینجا نوبت من بود که بزنم  زیر خنده

 

ها جو واج نگام میکرد

 

گفتم 1-1 مساوی !

 

بعد وارد ساختمون شدم!!!!!!!

 

همه ی دوستاش زل زده بودن به من

 

که هومن با کلی شوقو زوق اومد تو !

 

بیچاره از بس خوشحال بود پاش رو قالیچه ی

 

جلو در سر خورد با مغز رفت تو زمین

 

همه ی دوستاش زدن زیر خنده!!!!!

 

خجالت میکشید!

 

رفتم جلو دستمو دراز کردم گفتم بلند شو

 

دستمو گرفت بلند شد ! همه سوت کشیدنو

 

دست زدن!!!

 

هومن اروم در گوشم گفت امیدوارم بتونم همونی باشم

 

که میخوای! من فقط بهش لبخند زدم

 

گفتم ما دیگه باید بریم!

 

شب خوبی بود ! نگارم خداحافظیشو کرد اومدیم بیرون

 

هومنم اومد گفت مواظب خودت باش

 

سوار ماشین شدیم همین که راه افتادیم داد زد

 

 بخدا دوست دارم بهانه به خدااااااااااااااااااااااااااااااا !!

 

نگار همین جوری نگام میکرد بعد خندیدو گفت مبارک

 

گفتم مرسی !

 

منو در خونه پیاده کر دو رفت !

 

یه راست رفتم تو اتاقم!

 

هومن همونی بود که میخواستم اما اینجا یه مشکل خیلی

 

بزرگ وجود داشت! اونم پدر من بود

 

 بسه واسه  این دفعه!!!!!!!!!

 

یا حق!!!!!!!!!

 

*به تو از تو مینویسم ای! رفیق رفته از دست

 

*ای که خوشبختی پس از تو گم شدو به غصه پیوست

 

*به تو از تو مینویسم ای رفیق رفته از یاد

 

*که به اسم تو رسیدم قلمم به گریه افتاد

 

*وقتی شنیدم اومدی خونه تکونی کردم

 

*واسه دل نا مهربون شیرین زبونی کردم

 

*وقتی شنیدم اومدی رو به خدا نشستم

 

*گفتم که بعد تو خدا من اونو میپرستم...

 

 

+ نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 3:23 |

 

دوباره سلام !

 

نمیدونم از کجاش بگم!

 

اما از چند روز قبل از اینکه با هم اشنا شیم میگم

 

منظورم دوستیمونه ! از قبل همدیگرو میشناختیم

 

اما خوب!!!

 

حالا گوش کنین:

 

راستی مجبورم بعضی چیزارو عوض کنم امید وارم منو

 

ببخشین!!

 

یه روز  برفی بود کلاس خطاطی داشتم

 

با استادمم قرار داشتم که در مورد برگزاری نمایشگاه

 

از کارایه من و نگار صحبت کنیم

 

هوا واقعا سرد بود چند دفعه نزدیک بود پهن بشم

 

وسط خیابون رسیدم  دم در اموزشگاه که دیدم

 

یکی از بچه هایه کلاس داره لاستیک ماشینشو

 

عوض میکنه بیچاره یخ کرده بود

 

منو که دید بلند شد گفت بهانه خانوم سلام

 

منم جوابشو دادم با هم احوال پرسی هم کردیم

 

بعد یه کارت از داشبورت ماشین در اورد داد بهم

 

گفت خوشحال میشم قدم رنجه کنین عیر از شما بقیه هم

 

دعوت دارن گفتم به چه مناسبتی!

 

گفت یه جشن ساده به مناسبت اتمام درسه من

 

تبریک گفتم بهشو گفتم حتما میام

 

گفت لطف میکنین بای کردیم از هم منم رفتم پیش استاد

 

در مورد نمایشگاه صحبت کنیم

 

اما من اصلا حواسم نبود!

 

شاید این یه اغاز بود!!!

 

خلاصه صحبتامونو کردیم قرارمونم گذاشتیم قرار شد

 

ماه اینده نمایشگاه برگزار بشه

 

بعد با استاد خداحافظی کردیم منو نگار اومدیم بیرون

 

نگار گفت بهانه  هومن از تو هم دعوت کرد

 

گفتم اره ! گفت میای دیگه! گفتم اره تو چه طور؟

 

گفت اگه تو بری منم میام!

 

تاحالا دیدین بعضی روزا که ادم میخواد بیاد چه دیر میگذره

 

اما بعضی روزاچه زود

 

اون روزم از همون روزا بود زود اومد

 

هم یه حس خوب داشتم هم یه حس بد!

 

نمیدونم چم شده بود اما خوشحال بودم

 

نگار اومد دنبالم باهم رفتیم

 

همه ی مهمونا اومده بودن مثل اینکه ما دیر کرده بودیم

 

هومن اومد استقبالمون با دلخوری گفت بهانه چرا

 

انقد دیر اومدی گفتم معذرت میخوام ترافیک بود

 

با اینکه دلخور بود اما گفت بیا میخوام با دوستام اشنات کنم

 

منو نگار با هم رفتیم وسط یه مشت دخترو پسر

 

هومن ما رو با همشون اشنا کرد

 

بعد یکی از دوستاش گفت هومن همینه !

 

نفهمیدم منظورش چیه !

 

اما هر چی بود حس خوبی نداشتم!

 

من یه اخلاق بدی که دارم اینه که زمانی که دلخور میشم

 

دلخوریم از قیافم تابلوو

 

فکر کنم تا اینجا بس باشه

 

باقیشم بعدا میگم

 

یا حق!!!!!

 

+ نوشته شده توسط بهانه در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 1:58 |

بازم سلام!

امروز برف اومد اونم چه برفی!

همه جا سفید شد

سفید سفید

بازم برام خاطره هام تداعی شد

اماده شده بودم برم دانشگاه اما وقتی دیدم برف میاد مسیرمو عوض

کردم رفتم همون جایی که همیشه باهم میرفتیم

اونجا هم سفید بود سفید

دلم گرفته بود همه چی یادم اومد یاد اونسالی افتادم که برف خیلی

شدید بود همه جا تعطیل بود حتی دانشگاه ها

البته اون زمان من دانشجو نبودم

اما اون داشجو بود  سال اخر پزشکی

قرار بود برای گرفتن تخصص بره انگیلیس

ماتم گرفتم ناجور هم دلم میخواست بره هم نه

حالا بگذریم

رفتیم میدون نور انقد دختر پسرایه جوون بود که نگو

ما هم رفتیم قاطیشون ادم برفی درست کردیم

به چه بزرگی!

کلی کیف کردیم بعدشم هممون رفتیم یه کافی شاپ توپ مهمون اون

برایه هممون قهوه سفارش داد

اون شب خیلی خوش گذشت

امروز من رفتم اونجا اما تنها وقتی رسیدم اونجا

مثل همیشه شلوغ بود

همون که یه گلوله برف درست کردم اشکامم اومد پایین

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم

هنوزم بعد از مدتها گرمایه دستش احساس میکنم

وقتی دستام یخ زده بود گرفت تو دستش تا گرم بشه

امروزم گذشت اما با کلی خاطره !

سایه عزیزم اگه بخوای  همه چیو برات تعریف میکنم

اندیشه عزیزم همچنین شما دوست دارم برام حرف بزنی

از خاطرات و تجربیاتت

خوشحالم میکنی!!

میخوام براتون همه چی تعریف کنم هر چی که هستو نیست

چیزایی که خیلیا نمیدونن

اینجا هیشکی منو نمیشناسه پس همه چیو میگم

زندگی من یا همون داستان من از اپ بهدی شروع میشه

پس تا اپ بعدی

یا حق!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 19:22 |

بازم سلام مثل همیشه

 

دارم دیوونه میشم به خدا ! اخه کجایی تو دلم برات تنگ

 

شده!

 

نمیدونم چی بگم !

 

از کجا بگم؟

 

کاش هیچ وقت خدا واسه ادما دل نمیذاشت

 

یا اگه دل میذاشت دلدارو نمیذاشت!

 

شاید باورتون نشه ما با هم اصلا نمی سازیم

 

همش دعوا در گیری سرو صدا قهر

 

اما نمیدونم چرا بازم نمیتونم فراموشش کنم

 

انگار همه چی من تو اون دو تا چشم سیاش خلاصه میشه

 

همه ی زندگیم شده اون

 

فکرش خیالش یادش نمیذاره درس بخونم

 

کاش باورم میشد که دوسم داره !

 

کاش بهم ثابت میکرد!

 

نه اینکه هر سری از من دورو دورتر شه!

 

انقد ازم دور شده که دیگه حرف دلمم نمی تونم بهش بزنم

 

همیشه همه میگن زندگی با عشق زیباست

 

عشق با انتظار

 

انتظار با غم

 

غم با یاد تو

 

اما هیشکی نگفت چه طوری این غمو تحمل کنم

 

هیشکی نگفت بهانه بی تو بودن رو چه طوری سر کنم

 

همیشه گفتن صبر کن

 

منم صبر کردم

 

اما اخه دیگه چقد صبر چقد انتظار

 

به خدا دلم پوسیده دیگه

 

همیشه باید چشمم به در باشه که ببینم کی میاد 

 

 حالا خدا جونم اصلا میاد ؟؟؟؟؟؟؟ 

+ نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 3:2 |

اول ادما هر جا که میرن سلام میدن

 

منم مثل بقیه میگم :

 

سلام!

 

نمیدونم چرا  دلم خواست بنویسم!

 

اصلا چرا باید این کارو کنم خودمم نمیدونم

 

یعنی دیگه هیچی نمیدونم

 

شاید بخندین یا مسخره کنین  اما من میخوام

 

برایه دله خودم و به خاطر اون بنویسم

 

میدونم بعضی هاتون بدتون میاد که شخصی که ازش

 

حرف میزنم مجهول باشه

 

اخه اونم خودش نمیدونه  !

 

میخوام بگم هر چی که نمیتونم به خودش بگم

 

هر چی که اون نمیدونه

 

هر چند که با این کاره منم بازم نمیفهمه

 

نمیخوامم به فهمه

 

خوشحال میشم شما هم دفتر خاطرات منو بخونین

 

به نظراتتون راهنماییم کنین

 

خستم خیلی خستم !

 

احساس میکنم یه بار بزرگی رو دوشم

 

ما ادما زندگیامونو خودمون برایه خودمون سخت میکنیم

 

خودمون انتخاب میکنیم

 

منم خودم انتخاب کردم دوری دل نگرانی و

 

تنهایی  کم محلیو... خیلی چیزایه دیگه

 

شاید بگین این داره چرت میگه

 

اما اینا همه ی حرفایه دلمه

 

فقط کسایی میفهمن که کسیو دوست داشته باشن

 

طعمشو چشیده باشن

 

عشقو دوست داشتن خیلی عذاب داره اما شیرینه

 

منم دوسش دارم خیلی هم دوسش دارم

 

امید وارم هر جا که هست موفق باشه و سر بلند

 

این مقدمه ای بود برایه باقیه حرفام!

 

امید وارم که درک کنین

 

اما یه چیز بگم بعدشم  خداحافظ همه تون

 

"وفاداری"از ان نیلوفری بیاموز که به دور هر شاخه

 

که میپیچد در اغوش همهن شاخه میمرد....

 

خدا یارو یاور همتون !

 

حق نگه دارتون!

+ نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 2:49 |


Powered By
BLOGFA.COM